یک نفر از ما حق ندارد لخت باشد
یک نفر از ما مجبور است لخت نباشد
...
این ساده ترین نمادش بود...بشمرید توی زندگی روزمره چند تا "حق ندارید"؟...چند تا "مجبورید"؟
...
اطلاع رسانی به سبک ِ هنری ...عالی بود خانوم فراهانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
یک نفر از ما حق ندارد لخت باشد
یک نفر از ما مجبور است لخت نباشد
...
این ساده ترین نمادش بود...بشمرید توی زندگی روزمره چند تا "حق ندارید"؟...چند تا "مجبورید"؟
...
اطلاع رسانی به سبک ِ هنری ...عالی بود خانوم فراهانی
دختر ِ خوبی هستم این روزا. از مامانم مراقبت می کنم. توی کمپ ِ امتحانات هم حبس کردم خودمو. توی ذوقمرگی جشن ِ تولدم هم هستم. به چیز یا چیزای زیادی فکر می کنم. به پیانیست خیلی کم. گمونم قضیه توم جا افتاده باشه. یعنی ظهر ِ عاشورا گیر کردم وسط ِ دسته ی آدمای سفید پوش. و آی آهنگ (نوحه نه)قشنگی می خوندن. و مثل پر کمرنگ و سبک و ریتمیک رد می شدن از جلوی چشمم. و یهو تصمیم گرفتم تصمیم بگیرم. گذاشتم از دو طرف صورتم بگذرن. گذاشتن لای دست ها و دسته ها و زنجیراشون پیچیده بشم. بغض کنم. گریه کنم. و جدا بشم. آخرین نفر که رفت آخرین امید ِ برگشتنش از دلم رفت. مثل ِ همون پر که فوتش کرده باشم از کف دستم. رفت که رفت.
چه تاسوعا و عاشورای پر رفت و آمدی هم داشتم. شب ِ قبلش رفتم نذری پزون ِ شاپرک و شرکا!! و ته ِ خیابونشون یه سقا خونه ی گلی درست کرده بودن. و سقاخونه هه کلاه خود به سر داشت. و لامپ ِ سبز. و مثلا عباس بود که آدم پیش ِ پاش شمع روشن می کرد. و من کشته مرده ی این سوزناک بازیا هستم. شمع نداشتم مستقلا. از شمع های نیمه آب شده ی سایر ِ متضرعین استفاده کردم. و عباس توی خیالم خیلی تنومند و ملکوتی و سمپاتیک بود. بغلش کردم.
سر ِ خیابون سه تا ببعی رو می خواستن سر ببرن.( توی سن و سال ِ من نباید به گوسفند گفت ببعی؟ جدا؟ من هیچ وقت به رابطه ی احساسی معصومانه ای که با ببعی ها داشتم خیانت نکردم. و نمی کنم. ) فکر کردم ایا این عمو سیبیلوهای سیاه پوش می فهمن گوسفندها به اندازه ی آدما از مرگ می ترسن؟
پنجاه نفر از فامیل خونه ی پدرشوهر ِ شاپرک جمع بودن. و سر ِ شام بفرمایید شام دیدیم. و اون دوستمونو دیدم که می خواست همسرشو رها کنه و بره با مرد ِ سابق. که هپاتیت داشت و سرطان و زن و بچه. یا از مرد ِ سابق باردار بشه و با همسرش بمونه و یادگار ِ عشقشو بزرگ کنه. و هیچ کدوم از این کارا رو نکرد شکر خدا. (پیش از هرگونه اقدام ِ متهورانه، آگاه شد که مرد ِ سابق معشوقه ی دیگری نیز دارد)
ظهر عاشورا رفتم محله ی قدیمی. و بهنام همبازیم، زن و بچه دست و پا کرده بود. و من و شاپرک پنهونی پشت ِ چشم نازک کردیم که زنش اونچنون ریخت و قیافه ای هم نداره حتی. و دخترای آقای ع همچنان استکان نعلبکی شیرکاکائوهای نذری رو میشستن توی تشت مثل ِ هر سال. و منو نشناختن. با اینکه اون کوچیکتره خودش سالها قبل یادم داده بود چه جوری با آهنگ ِ شب شده پر ستاره به صورت ِ خوابیده برقصم و بعد همونجوری رقصان از جام پاشم. نه خونه ی ما بود نه خونه ی شاپرک اینا. جفتش خراب شده بود. عصر رفتم چیذر. و چه کوچه های مرتفع باحالی. محوطه جلوی امامزاده پرِ مردای گنده گنده بود. که خیلی گریه زاری می کردن طفلیا. مثل ِ ابرای باهار گریه می کردن پریا. و من به خورش قیمه ای که زی زی برام نگه داشته بود دلخوش بودم. و دوربین ِ صدا و سیما اونجا چه غلطی می کرد واقعا؟
بعدترش با زی و ح و اون یکی که اسمش یادم رفته رفتیم چهار راه فرمانیه و پریدیم تو تاکسی رفتیم پاسداران. مراسم ِ عصر ِ عاشورا. و من ظرف ِ یه بار مصرف ِ غذامو قایم کردم تو کیفم. که نبینن غذا دستم هست و شام هم بدن بهم.
چراغا رو خاموش کردن. و من در اوج ِ زنجموره کشف کردم تنها خواهش ِ قلبیم اینه که امسال درسم تموم شه و از یه کشور ِ پدرمادر دار پذیرش و ویزا بگیرم. چراغا رو روشن کردن. توی راه پله همسر ِ یک مقام رو دیدم. خانوم ِ همسر لباسای بدترکیب مندرس پوشیده بود. و نوه ی سفید و بور و خوشکلی رو در آغوش داشت. بهش گفتم باید عروس ِ زیبایی داشته باشید. با انگشت خانوم ِ عروس رو نشون داد. خوشکل نبود. وای چه دماغ ِ بزرگی. گفت ما موقع ِ پیدا کردن ِ عروس به خوشکلی فکر نمی کردیم دین و ایمانش مهم بود. لحنش مشکوک می زد. دستم رفت سمت ِ موهام. شالم تا فرق ِ سر عقب بود. به درک.
از اونجا که همین دو هفته ی دیگه خجسته زادروز ِ میلاد ِ جناب ِ ماست و ما هم که هر سال پیش و پس ِ چنین روزی حسابی شنگولی می کنیم و کادو می دیم (به خودمون) و میگیریم گفتیم بیایم یه لیست ِ کادوهای مورد ِ انتظار!!! اینجا درج کنیم که دوستان آشنایان و خانواده های وابسته دچار ِ سردرگمی یا خدای نکرده مرتکب کوتاهی در زمینه تهیه هدیه برای ما نشن
1: رزرو ِ یه وقت از/ پرداخت صورتحساب به آرایشگاه ِ سوسن عطری واسه ما که بریم موهامونو مشکی و آلبالویی کنیم و بعدشم کراتینه و جذاب و جینگیلی منگولی بشیم ، پیشاپیش اطلاع میدیم هزینه ی احتمالی حدود نیم میلیون تومان خواهد بود
2: ثبت ِ نام ِ ما در تور ِ اسپانیا چون که قابلیت ِ ما برای خوش گذروندن در بارسلونا به هیچ وجه کمتر از ویکی و کریستینا نیست
3: ساعت ِ صفحه بزرگ ِ مشکی یا طلایی مارکشم مشخص نمی کنیم که هرطور میلتونه دیگه فقط در حیطه ی شان و شئونات ِ ما باشه کافیه
4:گوشواره ی زمرد این مدلی یا گردنبندش این مدلی می دونید سبز به پوست ِ ما میاد و یه وقت به سلیقه خودتون پا نشید برید یه جواهر ِ دیگه انتخاب کنید...فقط و فقط زمرد
5: عطر ِ Donna Borsalino که حسابی برای ما نوستالژیکه و بوش هیچ وقت از یادمون نمیره چون که دختره که میم دوستش داشت این بو رو می داد و بعد دختره توی کوران ِ حوادث گم شد و ...هرچی هرجا گشتیم پیداش نکردیم حالا شمام بگردید شاید پیداش کردید
6: پالتوی پشمی سفید ِ کوتاه از اون مغازه ی سر ِ پاساژ ونک دست ِ راست!!! (قرمزشم بود عیبی نداره)
7: بقیش دیگه سلامتی ِ شما!
بعله! ما فرمودیم که بعد نگید نگفتی ...ببینم کی بیشتر منو دوس داره!!!!
بیمارستان ِ ت بهتر از بیمارستان ِ پ بود. سی سی یو رو طبقه اول ساخته بودن. یک دو سه می کردی و می رسیدی به مامانت. و دم ِ ورودی نگهبان ِ زنده داشت که بهش چشم غره بری که سریع بره کنار چون تو حوصله ی هماهنگ بازی نداری و مامانت ، مامانت که به تو زندگی داده و مامانت که بچه بودی دستتو می گرفت می برد چهارراه نظام آباد تا دیگ و قابلمه ی روحی اسباب بازی بخری و ظهر ها می نشست تا تو با خمیر بازی توی ظرفات کتلت درست کنی و غش می کرد از ذوق، مامانت که تو دو بار تشنج کردی و هر بار باهات تنها بود و بغلت کرده بوده و پابرهنه با لباس خونه توی خیابونا دویده تا برسوندت بیمارستان و مامانت که بشقاب ِ غذاش سر سفره و میز همیشه متمایله به سمت ِ تو تا طبق ِ عادتت مخلفاتیو که دوست نداری بندازی توی مال اون و هر چی رو که دوست داری از سهم ِ اون برداری برای خودت و سالها فکر کنی این عادته و نفهمی عشقه و مامانت که یک نیمه شب هایی صدات می زنه که سرتو بذاری روی دستش و حتی وقتی موهات چربه و حموم نرفتی و هپل هستی تو رو می چلونه و بو می کشه و آرامش پیدا می کنه. مامانت که وقتی دندون عقلتو کشیدی پشت ِ اتاق ِ جراحی هق هق گریه کرده بود و مامانت... مامانت منتظره که ببیندت.
بیمارستان ِ ت پرستارایی داشت که خط ِ لب ِ قهوه ای رو کج و معوج دور ِ لباشون کشیده بودن و اما دم به ساعت بهت زنگ می زدن و پیغام های مامانت رو می رسوندن و ناراحت نمی شدن که تو یه ساعت یه بار زنگ می زدی و سوال پیچشون می کردی.
آی سی یو ی بیمارستان ِ پ شبیه ِ اتاق ملاقات زندانی ها بود ملاقاتی ها اینور شیشه مریضا اونور ...نصف ِ بقیه هم گریون و پریشون پشت در توی سالن ِ انتظار...با تاج ِ گلی در دست...خانوم ِ دکتر ِ اکو ماریسا بود با مانتو و روسری و پرستارا همه انگار یه جا، باسن و بینی شون رو عمل کرده بودن... بیمارستان ِ پ مامان ِ آدمو تنهایی منتقل می کردن پست آنژیو و اخمالو توضیح می دادن که جای نگرانی نیست مراقب همه چیز هستن و آدمو می فرستادن تا پیاده بره میدون کاج سوار ِ تاکسی بشه و غصه ی تنهایی مامانشو بخوره
و بیمارستان ِ ت دم ِ خونه ی آدم بود و مثل ِ بیمارستان ِ پ مجبور نمی شدی وقت ِ ترخیص شب ِ تاسوعا تمام ِ خیابونا رو در کمین ِ یک ماشین ِ دربست که از شمال ِ غرب بره شمال ِ شرق بدویی اینور و اونور
من مریض نمی شم. اگه شدم توی بیمارستان ِ ت می خوابم فقط.
مامانمو سی سی یو بستری کردن...انرژی مثبت... دعا ...نمی دونم دلم داره از دهنم میاد بیرون